از جبهه چه خبر

نامه سارا فخیمی به رزمندگان

زنی که جوراب می بافد تا پای رزمنده ای که در راه اسلام می جنگد از سرما نلرزد.

نامه ای را که در این مطلب خواهید خواند نوشته شده توسط خانمی است که یک جفت جوراب را که در توانش بوده بافته و تقدیم رزمندگان اسلام کرده است.

متن نامه خانم سارا فخیمی: «فرزند قهرمانم! من که پیرزنی هستم ضعیف و نمی توانم در کنار شما فرزندان دلیر اسلام، بر علیه دشمنان قرآن بجنگم، این جوراب را برایت بافته، تقدیمت می کنم تا در راه پاسداری از انقلاب اسلامی، پاهای استوارت از سرما نلرزند.
پیروز باشی، مادر تو: سارا فخیمی»

 

 
١- چند روز قبل از امتحان‏ها از جبهه می‌آمد، یک صندلی می‏گذاشت زیر درخت نارنگی وسط حیاط، آن چند روز را درس می‌خواند و با نمره‌های خوب قبول می‌شد. نمره‌هاش هست. تازه با همین وضع توی کنکور هم قبول شد. آن هم دانشگاه امیرکبیر.

٢- یک بار از جبهه که برگشت، گفت: «مادر! تو چه دعایی می‌کنی که من شهید نمی‌شم‌؟» از آن به بعد می‌گفتم: «خدایا! راضی‌ام به رضای تو.»
خدا راضی بود پسرم پیش او برود و پیش من نماند.

٣- شهید که شد، دو بسته از وسایلش را فرستادند برای خانواده‌اش. یک بسته وسایل شخصی و یک بسته کتاب‌های درسی دبیرستان.

۴- شش ماهی بود می‌رفت جبهه. من منتظر ماندم تا امتحان‌ها تمام بشود و تابستان همراهش بروم. بعضی حرف‏هایش را نمی‌فهمیدم. می‌گفت: «خمپاره‌ها هم چشم دارند.»
* * *
نشسته بودیم وسط محوطه؛ داشتیم قرآن می‌خواندیم. صدای سوت خمپاره‌ای آمد. هر دو خوابیدیم زمین. گرد و خاک‌ها که خوابید، من بلند شدم، اما او نه. تازه فهمیدم خمپاره‌ها هم چشم دارند.

۵- کتاب‏هایش را جلد کرده بود، با روزنامه. نمی‌خواست بقیه بفهمند او فقط یک محصل است.
بچه‌ها و محصل‌ها را سخت راه می‌دادند خط مقدم.

قصه‌های کوتاه جنگ

 


۶- نوبتش شده بود. بیدارش که کردند تا برود برای نگهبانی، شروع کرد به داد و بیداد. بیچاره حمید کلی جا خورد. آرام‌تر که شد، از حمید معذرت‏خواهی کرد. گفت خواب امام حسین را می‌دیده. می‌خواسته با امام حسین صحبت کند که حمید صدایش زده.
بلند شد، وضو گرفت و رفت سر پست.
* * *
دم صبح بود که صدای تیراندازی آمد. همه بلند شدند و ریختند بیرون. سر و صداها که خوابید، دیدند خوابیده. با چشم‌های باز و رو به آسمان. بچه‌ها می‌گفتند توی آخرین لحظات گفت: «السلام علیک یا اباعبدا…» این دفعه واقعا با خود امام حسین صحبت می‌کرد.

٧- از مدرسه برگشته و برنگشته، دیدم مسجد محل شلوغ است. رفتم خانه. نهار می‌خوردم که آبجی زهرا با چشم‌های خیس آمد داخل.
- علی! نشستی؟ احمد رو بردن!
- کجا؟
- بهشت زهرا.
هنوز یک ماه نمی‌شد. توی مدرسه بغل دست خودم می‌نشست. نگذاشتم کسی سر جایش بنشیند. گفته بودم جایش را نگه می‌دارم تا برگردد.
به بهشت زهرا که رسیدم، دیدم کفش نپوشیده‌ام. از پایم خون می‌آمد. با پای خونی رفتم ثبت نام کردم برای جبهه.

٨- بغض کرده بود. از بس گفته بودند: «بچه است؛ زخمی بشود آه و ناله می‌کند و عملیات را لو می‌دهد.»
شاید هم حق داشتند. نه اروند با کسی شوخی داشت، نه عراقی‌ها. اگر عملیات لو می‌رفت، غواص‏‌ها - که فقط یک چاقو داشتند - قتل عام می‌شدند. فرمانده که بغضش را دید و اشتیاقش را، موافقت کرد.
* * *
بغض کرده بود. توی گل و لای کنار اروند، در ساحل فاو دراز کشیده بود. جفت پاهایش زودتر از خودش رفته بودند. یا کوسه برده بود یا خمپاره. دهانش را هم پر از گِل کرده بود که عملیات را لو ندهد.

٩- «بچه! این چه وضعشه؟ صبح می‌ری هنرستان، بعد می‌ری معلوم نیست کجا کار می‌کنی، شب‏ها هم که این حاج ابوالقاسم مقدس رو ول نمی‌کنی توی مسجد. تلف می‌شی پسر جون! مگه من مادرت نیستم؟ پس چرا حرفم رو گوش نمی‌کنی؟»
مثل همیشه رفت جلو و پیشانی مادرش را بوسید: «جونِ عزیز اگه می‌دونستم از ته دل این حرف رو می‌زنی، نه هنرستان می‌رفتم، نه سرکار، نه مسجد خاتم. ولی من می‌دونم فقط از سر دل‏سوزی این حرف‌ها رو می‌زنی.»
از وقتی امیر شهید شد، دیگر کسی پیشانی مادرش را نبوسید.

١٠- فرمانده داشت با شور و حرارت صحبت می‌کرد. وظایف را تقسیم می‌کرد و گروه‌ها یکی یکی توجیه می‌شدند. یک دفعه یادش آمد باید خبری را به قرارگاه برساند. سرش را چرخاند؛ پسر بچه‌ای بسیجی را توی جمع دید. گفت: «تو پاشو با اون موتور سریع برو عقب این پیغام رو بده.»
پسر بچه بلند شد. خواست بگوید موتورسواری بلد نیستم، ولی فرمانده آنقدر با ابهت گفته بود که نتوانست. دوید سمت موتور، موتور را توی دست گرفت و شروع کرد به دویدن. صدای خنده‏ی همه‏ی رزمنده‌ها بلند شد.

منبع :  کتاب‌ها ی به نام‌های امتحان نهایی و آخرین امتحان

انتشارات آینده سازان وابسته به اتحادیه انجمن‌های اسلامی دانش آموزان

کتاب‌فروشی نیستان خیابان ١۶ آذر، خیابان ادوارد براون، پلاک ٣٠

 

خاطره

وقتی صورت خوش طینت ( 1 )  رو بوسیدم ، شوری اشکاشو احساس کردم ، با بغضی که سعی می کرد پنهانش کنه گفت : حاجی خداحافظ شفاعت یادت نره

دوباره  حسین صافکار ( 2 ) شروع کرد به صافکردن جزیره اونم فقط با خمپاره و توپ و بمبارون

خودمم داشت باورم می شد که بزودی پر ملائکه به ماهم گیر می کنه و با یه ترکش یا حسینی ( 3 ) یا دستکم یه ترکش نخودی ( 4 ) رفیق مهمونای خدا میشم

یه نیگا به دفترچه جلد سبزه که خیلی حرفای نگفتنیمو اون تو نوشتم انداختمو دکمه ی پیرهن بسیجیمو بستم که اگه لباسم برگشت از تو اون دفترچه بفهمن برای چی رفتم و از خدا چه چیزایی خواستم و ادامه دهندگان راهم چه مسیری رو باید طی کنن تا مثل من شهید بشن وووو رفتم

همه ی دنیارو با بی اعتنایی پشت سر گذاشتم ، همه ی خواسته هامو لب جزیره ریختم تو آب ،  خودم رو پرنده ی سبکبالی می دیدم که در لحظه ی پرواز قرار گرفته ، یه احساسی بهم می گفت خیلی نزدیکه ؛ تازه پیش بچه ها  رسیده بودم  داشتم به طرف خاکریز می رفتم که زد ، اووه یکی دوتا نبود که انگار نذری پخش می کرد تا اومدم خیز برم یکی از بچه ها که از وقتی رسیده بودم تو نخم بود داد زد : حاجی نه ! زمانیه ( 5 )  ؛  یادم افتاد مربیمون اوائل سال 59 یعنی قبل از جنگ  تو پادگان نصر( 6 ) گفته بود : اگه خمپاره زمانی زدن ، خیز خطرناک ترین کاره چون مثل سیبل میشین واسه ترکشایی که از بالا میاد ، فقط بصورت فشرده بشینین و تا میتونین خودتونو جمع کنین

همینکارو کردم که صدای انفجار خمپاره زمانیو از بالا سرم شنیدم زمان متوقف شد به خودم گفتم محمد مردش هستی ؟ داره میفرسته ، چی می خوای ؟ شهادت ؟ مجروح شدن ؟ سالم موندن ؟ خیلی لحظه ی سختی بود چون نتونستم تصمیم بگیرم ، کشته شدنو تصور می کردم نمی دونستم آیا شهید حساب میشم یا خدا بهم میگه تو برا ما نیومدی ؟ نمی دونستم اگه مجروح بشم می تونم اجرمو ضایع نکنم ؟ نمی دونستم اگه سالم بمونم میتونم تا آخر خطو با ولایت بمونمو عاقبت به خیر بشم ؟ نشد ، نتونستم تصمیم بگیرم ، فقط گفتم خدایا هر چی صلاحه و خودت می پسندی ، البته هنوزم نمی دونم قبول کرد یا نه ولی اینو می دونم که تا آخر یعنی تا آخر مرصاد ( 7 ) و حتی تا آخر 8 ماه دفاع مقدس ( 8 ) در سال فتنه ی 88  هم هیچیم نشد یا شاید بشه گفت هیچی نشدم

 

پینوشت

1 – طلبه ی شهید محمد خوش طینت  که تک پسر خانواده بود و در حوزه ی علمیه ی مرحوم مجتهدی با شهید ایزدی و ... پیش من مغنی درس می گرفتند و از بچه های فعال طیف طرفدار آیت الله خامنه ای در حزب جمهوری اسلامی و از مخالفین سرسخت موسوی خوئینی ها بود و آخر سر هم تو مجنون شهید شد

2 – اسمی که رزمندگان بعد از عملیات خیبر و فتح جزایر مجنون  بر روی صدام حسین گذاشته بودند و دارای این کنایه بود که تمام ناهمواری های جزیره ی مجنون در پی اصابت صدهاهزار گلوله ی توپ و خمپاره و بمب و راکت صاف و هموار شده است

3 – ترکش های بزرگ را که به سادگی میتوانست بدن رو به دو نیمه تقسیم کند ، ترکش یا حسینی نامیده بودند

4 -  ترکش های کوچک که تنها در صورت اصابت به کاسه ی سر شهادت آور بود و بیشتر به درد ایجاد جراحت می خورد

5 – خمپاره ی که بجای انفجار در هنگام برخورد با زمین ، روی آسمان منفجر می شد

6 - پادگانی در انتهای خیابان پیروزی که شهید محسن گلاب بخش معروف به محسن چریک که از لبنان برگشته بود مسئولیت آموزش  بچه ها را بر عهده داشت

7 – اولین و آخرین عملیاتی که بچه های بسیج کاری ترین سیلی را بر صورت نحس سازمان پلید و تروریستی منافقین خلق زدند البته با رعایت احکام محرم و نامحرم

8 – تشبیه 8 ماه دفاع به فرماندهی حضرت آیت الله خامنه ای حفظه الله  و افسران جوانش از 22 خرداد 1389 تا 22 بهمن 1389در برابر جنگ نرم جهان سلطه  به سرکردگی سران فتنه  ؛ به 8 سال دفاع مقدس به فرماندهی حضرت امام خمینی رحمه الله و ژنرال های  جوانش در برابر جنگ جهانی به سرکردگی حزب بعث و صدام

 

 

آخرین رزمنده ی خرمشهر

4 آبان ماه 59 ، پایان 35 روز دفاع مردمی خرمشهر؛

 

این روز در عظمت و شکوه 3 خرداد 61 کمتر دیده می شود. شاید به این دلیل که همه پیروزی را دوست دارند و کسی دنبال شنیدن اخبار سقوط یک شهر نیست!

و باز شاید به همین دلیل است که شهدای مقاومت منتهی به سقوط خرمشهر، مظلومند.

 "هفت، هشت نفر بیشتر نبودند. توی فلکه فرمانداری، نزدیک پل خرمشهر. دیگر چاره ای جز عقب نشینی نبود. تک تیراندازهای عراقی از بالای ساختمان ها شلیک می کردند. فرصتی نبود. باید می رفتند. سید محمد جهان‌آرا دستور عقب نشینی داده بود اما یکی باید می ماند و پشتیبانی می‌کرد تا بقیه نجات یابند. جوانی 18 ساله  که پایش تیر خورده بود، تصمیم گرفت بماند. بنابراین فشنگ های بقیه را گرفت تا آخرین نفس های شهر را ثبت کند.

او ماند با خرمشهر و لشکر سوم عراق. آنقدر جنگید که تیرهایش تمام شد. اسیرش کردند. تمام لحظه های این مقاومت را فیلمبرداران لشکر سوم عراق ضبط کردند. تلویزیون عراق در اولین تصاویر منتشره از خرمشهر، جوانی را نشان داد که کماندوهای عراقی او را با کتک پشت ساختمان فرمانداری بردند و دیگر کسی آخرین مدافع خرمشهر را ندید."

از سال 59 تا سال 89، دقیقا 30 سال می‌گذرد که کسی نشانی از "امیر رفیعی دستگردی" ندارد.

مادر 30سال به انتظار نشسته ی این رزمنده، که از قضا فرزند اولش هم در انقلاب و زیر شکنجه ساواک به شهادت رسیده  دوست ندارد امیر  شهید خطاب شود  دلش گواهی می‌د‌هد امیر برمی‌گردد، همانطور که چشم حضرت یعقوب بعد از 40 سال به دیدن یوسفش روشن شد!

 

 

پیرترین رزمنده دفاع مقدس

حاج صفرقلی رحمانیان، پیر 105 ساله جبهه‌ها ،  پیرترین رزمنده دفاع مقدس :

فرهنگ دفاع مقدس تواضع، قناعت، رشادت و از خودگذشتگی و مهربانی و عبادت خدا و سجاده خاکی جبهه‌ها بود و باید سعی کنیم این صفات نیکو را اشاعه دهیم.

کسی که این صفات را درخود حفظ کرده باشد، دروغ نمی‌گوید، به بیت‌المال مسلمین دست نمی‌زند، دست محتاجان را می‌گیرد. با مردم مهربان است، اهل صبر است، هم‌چون روزهای سخت جنگ در خرمشهر اهل توکل است، مثل روزهای محاصره آبادان اهل مقاومت و پایداری است، همانند فتح خرمشهر اوج ایثارگری و رشادت است، هم‌چون خیبر و مجنون اهل‌زدن به دریای معرفت است، مانند کربلای پنج، اطلاعت‌پذیر ولی امر است، مانند والفجر هشت در دفاع از حریم دین به خود تردید راه نمی‌دهد و مثل عملیات مرصاد دشمن‌شناس است.

مرام بچه‌های جنگ  مانند خاکریز‌های بلند دفاع بود  که قامت استوارشان مانع از سقوط میهن اسلامی در برابر دشمن بود و صفای باطن آنها هم‌چون نخل‌های سرسبز کنار اروند با طبعی شیرین مانند رطب های پرثمرش، روحیه بخش می‌شد.

ریسمان نجات از خطرات دنیا ، نماز است

شهدا چون با نماز مأنوس بودند آسمانی شدند آنها با سجاده خاکی خود تاریخ اخلاص و بندگی را تکرار کردند و روزی‌خوار ابدی سفره پربرکت اللهی شدند.

 

 

ناگفته‌ای مهم از سپاه در دفاع مقدس

یکی از مهم‌ترین ناگفته‌های عملکرد سپاه پاسداران در زمینه جنگ الکترونیک با ارتش بعث عراق در 8 سال دفاع مقدس رمزگشایی شد.

یکی از سامانه‌های مکالمات سری مهم ارتش رژیم بعث در جنگ تحمیلی،  رمزکننده ای محصول شرکت راکال انگلستان بود که ارتباطات استراتژیک ارتش عراق را پشتیبانی می‌کرد و 23 کشور عضو ناتو نیز به این سیستم مجهیز بودند،

 این رمزکننده دارای هزار میلیارد حالت کلید است که دفاع مقدس  را بعد از عملیات بیـت‌المقدس با مشکل جدی مواجه کرده بود.

/ 6 نظر / 25 بازدید
محمد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، در امتحان های بزرگ مانند جنگ است که باطن آدم ها آشکار می شود. فانوس کمین نقطه پنهان انسان هایی را آشکار می کند که خود راه روشنی هستند برای مبارزه علیه ظلم و جور، سطر به سطر آن درس بزرگی از روح مبارزه همراه با اخلاص و ایمان و شجاعت و دلاوری، در انجام وظیفه الهی و مبارزه با استکبار جهانی و ظلم ستیزی برای آیندگان، این بچه ها نیز مانند دیگران، آدم هایی هستند ساده و معمولی، اما نقطه تمایزشان روحی مقتدر و دلی سرشار از ایمانی راسخ و محکم است. رزمندگان گردان یارسول(ص) بیشتر دانشجو بوده و معروف بودند به گردان نخبه ها. در یکی از چهارده فصل کتاب فانوس کمین؛ نوشته غلامعلی نسائی آمده است:

محمد

عصر اولین روز اردوگاه دوازده تکریت، می‌خواهند محاکمه‌مان کنند. یک میز فلزی نیم‌دار و سربازانی قلچماق که کابل و شلاق و باتوم، ابزار محاکمه‌شان بود. نوبت محاکمه که می‌شد، دست‌شان را خوانده بودیم، سرکار می‌گذاشتیم‌شان؛ اما تا استاد شدن خیلی فاصله بود تا موقع بازجویی کم‌تر کتک بخوریم. عراقی‌ها خیلی به رزمنده‌های کم‌سن‌و‌سال حساس بودند. زیر هجده سال را بدجوری می‌زدند. خشم‌شان این بود که این بچه‌ها با سن کم آمده‌اند برای دفاع و شده‌اند «حرس الخمینی». به تناسب رسته‌ها، تنبیه‌ها هم بالا می‌رفت؛ روحانی، پاسدار، بعد بسیجی. اگر فرماندة بسیجی بودی که واویلا بود؛ حالت را حسابی جا می‌آوردند. برای همین بیش‌تر بچه‌ها سن‌شان را با توجه به قد و هیکل‌شان بالا می‌گفتند. شعبان صالحی فرماندة گروهان یک گردان یارسول(ص) گوش‌هایش را تیز کرده بود که بفهمد عراقی‌ها چه سؤالی می‌کنند و بچه‌ها چه جوابی می‌دهند. چرا آخرِ بازجویی این‌قدر مشت و لگد و کابل و باتوم می‌زنند، بعد طرف را هل می‌دهند تو و کشان‌‌کشان یکی دیگر را می‌برند؟

محمد

صالحی می‌دانست که اگر لو برود، چه بلایی سرش می‌آورند. آخرین سؤال عراقی‌ها که منجر به خشونت‌شان می‌شد، نوع رسته بچه‌ها بود. هرکدام به تناسب رسته، کتک می‌خوردند. اولی گفت: من تیربارچی بودم. حسابی زدنش. دومی گفت: من خدمه تانک بودم. بد‌جوری زدنش. سومی گفت: امدادگرم. با مشت و لگد افتادند به جانش. چهارمی گفت: آرپی‌جی‌زن، حسابی کتکش زدند. گفتند تانک‌های ما را تو می‌زدی؟ حالا نزن کی بزن، و هر که چیزی می‌گفت، کتک مفصلی از عراقی‌ها می‌خورد. شعبان با خودش فکر کرد و به‌ ما گفت: بچه‌ها! نوبت من که شد، می‌گویم کلاش دارم. کلاش از همه سلاح‌ها کوچک‌تر است، پس کم‌تر کتک می‌خورم.

محمد

طولی نکشید که نوبت شعبان شد. چون نزدیک بودیم، صدایش را می‌شنیدیم. ما که از نیروهای شعبان بودیم، منتظر بودیم ببینیم چه بلایی سرش می‌آید و آیا این کلاشنیکف نجاتش می‌دهد یا نه. آخر بازجویی بود و پاسخ سرنوشت‌ساز. سرباز عراقی ازش پرسید: اسلحه‌ات چی بود؟ شعبان یک کلام گفت: کلاشنیکف. نفس‌ها در سینه حبس شده بود. از قیافه حق‌به‌جانبش معلوم بود که تو دلش بشکن می‌زند. تا گفت کلاش، سرباز عراقی مشت محکمی به صورت شعبان زد و سرباز دیگری فریادزنان دوید طرف کمپ فرمان‌دهی اردوگاه و هی داد کشید: فرمانده، فرمانده، فرمانده! ما همه گیج شده بودیم. خدایا! چه شده است؟ یک‌مرتبه از کمپ فرمان‌دهی، یک عالمه قلچماق ریختند و با مشت و لگد افتادند به جان شعبان و به‌قصد کشت، زدنش. بعد دستانش را بستند و او را بردند. چند دقیقه بعد، با سر و صورت خونی و زخمی آوردنش. ولو شد و ما همه زدیم زیر خنده که کلاش عجب نانی برایت پخت! بی‌رمق و بی‌حال ‌نالید و گفت: نگویید کلت دارم که اگر بگویید، می‌بندنتان به تانک.

محمد

او می‌نالید و ما می‌خندیدیم. هنوز کار بازجویی تمام نشده بود و یکی‌‌یکی بچه‌ها را برای بازجویی بیرون می‌بردند. نوبت پیرمردی شد که شصت‌و‌پنج سالی داشت. بی‌سواد و شوخ‌طبع بود. ازش پرسیدند: اسلحه تو چه بود؟ پیرمرد گفت: من امدادگر بودم، سقا بودم، آب می‌دادم به یاران حسین. این‌ها را با حال‌و‌هوای خاصی گفت. عراقی‌ها شروع کردند به کتک زدن. پیرمرد مدام زیر شلاق، زیر مشت و لگد و داد می‌زد: دخیل الخمینی!... دخیل الخمینی! عراقی‌ها بدجور می‌زدنش و از این مقاومتش خشمگین‌تر می‌شدند. هرچه می‌زدند، پیرمرد همین را می‌گفت. ما همه مات‌وحیران مانده بودیم که خدایا! این پیرمرد چه‌قدر عاشق امام است. به او حسودی‌مان شد. عراقی‌ها خسته شدند، یکی پیرمرد را نگه داشت و دیگری با مشت، چنان توی دهان پیرمرد کوبید که تمام دندان‌هایش خرد شد و خون از لبش فواره زد. هلش دادند سمت ما و او با همان دهان پر از خون، دوباره رو کرد به عراقی‌ها و داد زد: دخیل الخمینی!...

محمد

عراقی‌ها بدجور می‌زدنش و از این مقاومتش خشمگین‌تر می‌شدند. هرچه می‌زدند، پیرمرد همین را می‌گفت. ما همه مات‌وحیران مانده بودیم که خدایا! این پیرمرد چه‌قدر عاشق امام است. به او حسودی‌مان شد. عراقی‌ها خسته شدند، یکی پیرمرد را نگه داشت و دیگری با مشت، چنان توی دهان پیرمرد کوبید که تمام دندان‌هایش خرد شد و خون از لبش فواره زد. هلش دادند سمت ما و او با همان دهان پر از خون، دوباره رو کرد به عراقی‌ها و داد زد: دخیل الخمینی!... یکی با لگد، طوری به او زد که پهن شد توی بغل ما. صورت و دهان پیرمرد را پاک کردیم و گفتیم: عجب آدمی هستی! چه‌قدر دخیل الخمینی می‌کنی؟ داشتند می‌کشتندت. برای چی این همه می‌گفتی؟ پیرمرد گفت: توی تلویزیون خودمان دیدم که هر وقت اسیر عراقی می‌گیرند، دخیل الخمینی که می‌گوید، بهش آب می‌دهند. بچه‌ها از خنده روی زمین ولو شدند. پیرمرد خیال کرده بود این دخیل الخمینی، قانون بین‌المللی است و هر که هر کجا اسیر شد، باید دستش را ببرد بالا و همین را بگوید! *نویسنده: غلامعلی نسائی