شعر و شعار و شعور

شعر و شعار و شعور

 

 

دارا و سارا        

 

هنگام جنگ دادیم ، صدها هزار دارا                                               

 

شد کوچه های ایران ، مشکین ز اشک سارا

 

سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد                                                       

 

در  فکه و شلمچه  ، دارا به روی مین شد

 

چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند                                                       

 

یا تکه تکه گشتند، یا که اسیر و در بند

 

سارا ی دیگری در ، مهران شده شـهـیـده                         

 

دارا کجاست ؟ او در، اَروَند آرمیده

 

دوخته هزار سارا ، چشمی به حلقه ی در                                                      

 

از یک طرف  ودیگر، چشمی ز خون ِ دل ، تر

 

سارا سوال می کرد ، دارا کجاست اکنون؟                                                  

 

دیدند شعله ها را ، در سنگرش به مجنون

 

خون گلوی دارا ، آب حیات دین است                                                           

 

روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است

 

در آن زمان رفتند ، صدها هزار دارا                                                             

 

در این زمانه گشتند ده ها هزار ( دا را ) ؟

 

هنگام جنگ ، دارا ، گشته اسیر و در بند                                                       

 

دا را ی این زمان با ، بنزش رَوَد به ( دربند ) ؟

 

دارای آن زمانه ، بی سر درون کرخه            

 

سـارای این زمانه ، در کوچه با دوچرخه ؟

 

در آن زمانه سارا ، با جبهه ها عجین شد                                                       

 

دراین زمانه ناگه،چادر ( لـبـا س جـیـن ) شد ؟

 

با چفیه ای که گلگون ، از خون صد چو دارا ست                                            

 

سـارا خود از برای ، جلب نظر بیاراست ؟

 

د ا ر ا و گوشواره ؟ حقا که شرم دارد                                                

 

در دست هایش امروز ، او بند چرم دارد ؟

 

جای شهید ، اسم  ِ ، خـو ا نـنـد ه روی دیوار؟                                                          

 

آن ها به جبهه رفتند ، ا یـــن هـــا شدند طلبکار ؟؟

 

با خون و چنگ و دندان ، د شـــمـــن ز خانه راندیم                              

 

اما به مـا هـو ا ره ، تا خانه اش کشاندیم ؟؟

 

 

 

به یاد دانش آموزان شهید هشت سال دفاع مقدس

 

اثری از شاعر زنده یاد ،  بسیجی مرحوم ابوالفضل سـپـهـر ( کتاب ِ دفتر آبی )

 

تذکر : تاریخ سرودن شعر ، دوره ی اصلاحات نمایی ؟ بود ؛ دوره ای که کاندیداهای قانون شکن انتخابات سال فتنه و حامیان مناظره ستیز آنها ، نگران نبودند

 

 

حاجی ! تمام گشته مهمات مان ، تمام

ما مانده ایم و چند تن ِ نیمه جان ، تمام

ما مانده ایم و غربت تلخی از ابتدا

تا انتهای وحشت آخر زمان  ، تمام

خرچنگ ها محاصره را تنگ کرده اند

اما امید ماست خدا بی گمان  ، تمام

حاجی ! خدا کند که بفهمی چه دیده ام

از پشت زخم های دل آسمان  ، تمام

این جا هنوز اول خط شروع ماست

پایان انتظار ِ به خون خفته مان  ، تمام

فرصت گذشته است ، مرا هم حلال کن !

شاید شکسته شیشه ی عمر جهان  ، تمام

تنها صدای خش خش ِ بیسیم بود و بس

تنها صدای اشهد یک نوجوان  ، تمام

10 سال بعد ، کار تفحص نتیجه داد

بیسیم ِ تکه تکه و یک استخوان  ، تمام

حالا کنار تربت حاجی نوشته اند :

گمنام ؛ عشق ما و خدا ، بیکران ... ، تمام

پیش از اینها فکر می کردم خدا ...

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

... هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت می کند

کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم ، خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست؟
گفت: اینجا خانه ی خوب خداست

گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد


گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در باره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می کردم خدا ...

 

دلم تنگه برات....

زائری بارانی ام ، آقابه دادم می رسی؟

بی پناهم ، خسته ام، تنها، به دادم می رسی ؟

گر چه آهو نیستم ، اما پر از دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوها، به دادم می رسی ؟

از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند

گنبد و گلدسته هایت را، به دادم می رسی ؟

ماهی افتاده بر خاکم لبالب تشنگی

پهنه ی آبی ترین دریا، به دادم می رسی ؟

ماه نورانی شب های سیاه عمر من

ماه من ، ای ماه من، آیا به دادم می رسی ؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه ی زهرا، به دادم می رسی ؟

باز هم مشهد ، مسافرها، هیاهوی حرم

یک نفر فریاد زد : آقابه دادم می رسی؟

دیدنی شد تمام ملک هستی                 می رسد نغمه های شور و مستی

ماه گردون خجل از روی ماهش     از    عــلـــی    می برد دل با نگاهش

دلبران را همه دل با حسین است          همه ذکر ملائک یا حسین است

مژده

/ 5 نظر / 42 بازدید

اي تجلي‌گاه نور كبريا فاطمه اي بهترين عبد خدا آفرينش پاي‌بست مَقدمت زنده عيسي‌دم بود از يك دمت اي فدايت جان من جانان من اي تولايت همه ايمان من اي بهار بي‌زمستان علي اي دل و جان از ولايت منجلي آسمان‌ها خيره در اعجاز تو مصطفي دارد هميشه ناز تو قبله من، كعبه من، خانه‌ات روح عاشق‌گشته‌ام پروانه‌ات حجره‌ات والاتر از هفت آسمان دوست‌دارانت ز آتش در امان شير ميدان نبردي فاطمه اسوه مردان مردي فاطمه دشمن تو تا به حيدر چيره شد آسمان هفت‌عالم تيره شد جان خود وقف ولايت كرده‌اي با دفاع خود قيامت كرده‌اي در ميان كوچه غوغا كرده‌اي مشت دشمن را تو خود وا كرده‌اي بين ديوار و در اي روح نبي ناله مي‌كردي علي جان يا علي اي شفابخش دل‌ بيمارها اي خجل از ياد تو مسمارها مخزن اسرار حيدر سينه‌ات روح پاكي‌ها دل آيينه‌ات اي خداي عشق، اي عشق علي روز و شب گويم به آواي جلي روز و شب گويم به صد شور و نوا تا رسد اين گفته بر عرش خدا «كاش از قلبم به قلبش راه داشت» كاش زهرا هم زيارتگاه داشت كاش از شوقم چنان مرغ سحر مي‌زدم گرد مزارش بال

مي‌پريدم تا كنار تربتش مي‌شنيدم ناله‌هاي غربتش

ایمان

شهادت بانوي دو عالم ، يا س خوش بوي نبوي زهراي اطهر را به تمام شيعيان تسليت عرض مي نمائيم اين قدرپي قبرمن مظلومه نگرديد هرجادلتان ميشكند قبرمن آنجاست هركجاكه عزابرمن مظلومه گرفتيد ساكت ننشينيد حسن وحسين آنجايند

محمد

خورشيد كعبه كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم تو را غيبت نكرده اي كه شوم طالب حضور پنهان نگشته اي كه هويدا كنم تو را با صدهزار جلوه برون آمدي كه من با صدهزار ديده تماشا كنم تو را چشمم به صد مجاهده آيينه ساز شد تا من به يك مشاهده شيدا كنم تو را بالاي خود در آينه چشم من ببين تا باخبر ز عالم بالا كنم تو را مستانه كاش در حرم و دير بگذري تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را خواهم شبي نقاب ز رويت برافكنم خورشيد كعبه ماه كليسا كنم تو را گر افتد آن دو زلف چليپا به چنگ من چندين هزار سلسله برپا كنم تو را طوبي و سدره گر به قيامت به من دهند يكجا فداي قامت رعنا كنم تو را زيبا شود به كارگه عشق كار من هرگه نظر به صورت زيبا كنم تو را رسواي عالمي شدم از شور عاشقي ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را فروغي بسطامي ياد يار اگرچه روز من و روزگار مي گذرد دلم خوش است كه با ياد يار مي گذرد چه قدر خاطره انگيز و شاد رويايي است قطار عمر كه در انتظار مي گذرد به ناگهان يك لحظه عبور سپيد خيال مي كنم آن تك سوار مي گذرد كسي كه آمدني بود و هست، مي آيد بدين اميد، زمستان، بهار مي گذرد نشسته

محمد

رحمت پروردگار مي گذرد به شوق زنده شدن، عاشقانه مي ميرم دوباره زيستنم زين قرار مي گذرد محمدتقي جمالي