خاطرات ناب

گفتمان دو مرجع انقلابی در نجف در سال 1344

 

27/مهر/1344 – نجف اشرف

امام خمینی : خوبست برای تغییر آب و هوا به ایران بروید و اوضاع آنجا را از نزدیک ببینید و مشاهده کنید که بر این ملت مسلمان چه می گذرد . در زمان مرحوم بروجردی عدم اقدام ایشان را علیه دولت جابره حمل بر صحت می کردم و می گفتم مطالب را به ایشان نمی رسانند نسبت به جنابعالی هم اینطور معتقدم که فجایع حکومت ایران را به سمع شما نمی رسانند والا شما هم ساکت نمی ماندید...

آیة الله حکیم : شما که اینجا هستید ، به من لطفی ندارد ایران بروم ، وانگهی چه می شود کرد ؟ چه اثری دارد ؟

امام خمینی : قطعا اثر دارد ، ما با همین قیام تصمیمات خطرناک دولت را متوقف کردیم ، چطور اثر ندارد ؟ اگر علما اتحاد داشته باشند قطعا موثر است

آیة الله حکیم : اگر احتمال عقلایی نیز داشته باشد و از طریق عقلایی اقدام شود خوبست

امام خمینی : قطعا تاثیر دارد ، چنانچه اثر هم دیدیم و منظور ما از اقدام ، اقدام عاقلانه است و اقدام غیر عاقلانه اصلا مورد بحث نیست . مقصود ، اقدام علما و عقلای ملت است

آیة الله حکیم : اقدام حاد کنیم مردم از ما تبعیت نمی کنند برای دین سینه چاک نمی کنند

امام خمینی : عرض کردم که مردم در پانزده خرداد جوانمردی و صداقت خود را نشان دادند

آیة الله حکیم : اگر قیام کنیم و خونی از بینی کسی بریزد ، سروصدایی بشود ، مردم به ما ناسزا می گویند و سروصدا راه می اندازند

امام خمینی : ما که قیام کردیم از احدی به جز مزید احترام و دستبوسی ندیدیم و هر که کوتاهی کرد حرف سرد شنید و مورد بی ارادتی مردم واقع شد ...

آیة الله حکیم : چه باید کرد بایستی احتمال اثر بدهیم ، کشته دادن چه اثر دارد ؟

امام خمینی : ... این بدعت عظیم که بر اساس دیانت لطمه وارد می کند قابل تحمل نیست باید جانبازی کرد بگذارید تاریخ ثبت کند که وقتی دین مورد حمله واقع شد عده ای از علمای شیعه قیام کردند و دسته ای از آنها کشته شدند

آیة الله حکیم : تاریخ چه فایده ای دارد باید اثر داشته باشد

امام خمینی : چطور فایده ندارد ؟ مگر قیام حسین بن علی علیهما السلام به تاریخ خدمت موثری نکرد ؟ و چه بهره بزرگی از قیام آن حضرت می گیریم ؟

آیة الله حکیم : راجع به امام حسن چه می فرمایید ؟ ایشان که قیام نکردند

امام خمینی : اگر امام حسن هم به اندازه شما مرید داشت قیام می کرد در اول امر قیام کرد دید مریدها فروخته شده اند لذا فتح نکرد اما شما در تمام ممالک اسلامی مقلد و مرید دارید

آیة الله حکیم : من که نمی بینم کسی را داشته باشم که اگر اقدامی کردیم تبعیت نماید

امام خمینی : شما اقدام و قیام نمایید من اولین کسی خواهم بود که از شما تبعیت خواهم کرد

آیة الله حکیم : لبخند و سکوت

کوثر / جلد اول / ص 198

( یاداور می گردد : مرحوم آیة الله العظمی سید محسن حکیم از مراجع تقلید انقلابی حوزه علمیه نجف بوده اند )

 

 

 

 

 آرام ناپذیر در جوار حق آرام گرفت

در اواخر سال 1391 تاثیرگزارترین استادم – که از دهه ی 70 افتخار شاگردیشان را داشتم - به دیدار حق شتافت

و در اوایل سال 1392 تاثیرگزارترین شاگردم – که در دهه ی 60 ( پیش از تولد محمدش ) سر درس می آمد –

و من ؟

هنوز مرگ هیچکدام را باور نکرده ام

 

الف :

آخرین پیامکش در روزهای پایانی سال 1391 ، تبریک سال حماسه ی سیاسی و حماسه ی اقتصادی بود ( پیش از فرارسیدن سال جدید ) و اولین پیام صوتی و پیامکش در سال 1392 دلنگرانیش برای سخنرانی فاطمیه ی اول بود

 

ب :

می گفت :

1 – می گفت :

در سال 1387 با ائمه ی جمعه ی کشور و در معیت حجت الاسلام تقوی

به دیدار یکی از ائمه جمعه ی موقت تهران در مجمع تشخیص مصلحت نظام رفتیم

سخنرانی ها و مراسم رسمی که به پایان رسید

در حلقه ی باقیماندگان در اطراف ایشان حضور یافتم

و گفتم :

حضرت آیت الله ،

بیش از سه سال از عمر دولت نهم گذشته است

و شما در طول این مدت

 در هیچکدام از خطبه های نماز جمعه ی تهران

 و در هیچ  سخنرانی ای

هیچگونه اشاره ای به اقدامات دولت نهم نداشته اید

( الا اشاره ای ناقص به اجلاس دوربان 2 که در آن هم هیچ اشاره ای به نقش دولت نداشتید )

آیا واقعا دولت نهم هیچ اقدام مثبتی تا کنون نداشته است ؟

ایشان گفتند : نه

با تعجب از لحن پاسخ و برای اطمینان بیشتر ، دوباره پرسیدم :

هیچ اقدام مثبتی نداشته است ؟

که اینبار با لحن نفرت آلودی گفتند :

نه تنها هیچ اقدام مثبتی نداشته است

که اقدامات منفی بسیاری نیز داشته است

که من بخاطر امر حضرت آقا به سکوت ، سکوت کرده ام

و من با خونسردی گفتم :

اولا : شما در این اواخر به بهانه ی چشم انداز و اصل 49

در دو سخنرانی این امر را زیر پا گذاشته اید

ثانیا : من تا الآن شما را نا آگاه ولی عادل می دانستم

ولی از الآن شما را بی انصاف می دانم و عادل نمی دانم

و هرگز در نماز جمعه ای که شما امام جمعه ی آن باشید اقتدا نخواهم نمود

و در پاسخ برخی اطرافیان ایشان

 که با هوچی گری می خواستند مرا وادار به سکوت و پس گرفتن حرفم کنند

محکم گفتم :

من خود ایشان را هم بخاطر تایید های آقا قبول دارم

همچنانکه دولت را هم تا زمانی که تایید حضرت آقا را داشته باشد تایید می کنم

ولی حضرت آقا امسال – 1387 – نیز اقدامات مثبت دولت را تایید و از آنها حمایت کردند

ولی ایشان در نهایت بی انصافی هیچ کدام از اقدامات دولت را ارزشمند نمی داند

و این خروج از عدالت است

 

2 – می گفت :

آقای احمدی نژاد نباید در مناظره نام آقای هاشمی را می برد

و نفوذی ها یی که وزارت عدم صلاحیت امنیتی آنها را بعلت ارتباط  مشکوک با عناصر بیگانه ، به رییس جمهور اعلام کرده بود ،

به او خط دادند

 

3 – می گفت :

سید حسن به امر آقا برای سخنرانی آمد

و افراطی هایی که به نام دفاع از احمدی نژاد سخنرانی را به هم زدند

روزی سخنرانی احمدی نژاد را نیز به هم خواهند زد

 

4 – می گفت :

دولت های احمدی نژاد عموما از وزیران پاکدست و فعال تشکیل شده است 

که حاضر نبودند با آقای هاشمی کار کنند

ولی آقای احمدی نژاد بهتر از این می توانست از آنها استفاده کند

 

5 – می گفت :

اصلاحات طلب نمایان دو خردادی ها با اصولگرا نمایان نفوذی های در دولت اصولگرا ،

در مانیفست بازدارندگی از روی کار آمدن دولت اصولگرا ،

همسو هستند

 

5 – و در روزهای پایانی سال 1391 گفت :

خدا رییس جمهور بعدی را کمک کند

باید تمام نقاط مثبت 8 ساله ی دکتر را داشته باشند

و هیچکدام از نقاط ضعف او را نباید داشته باشند

 

و روحانی آرام ناپذیر ، در جوار حق آرام گرفت

 

 

 

-- خاطرات ناب از مجاهد نستوه؛ شهید آیت‌الله سعیدی

 نخستین شهید روحانی نهضت امام

 آیت‌الله شهید سید محمدرضا سعیدی : "هنگام نماز مغرب و عشا به منزل امام رفتم، می خواستم با ایشان مذاکره کنم، امام آماده نماز بودند، وقتی منظورم را فهمید، اندکی نماز را به تأخیر انداخت. به عرض رساندم: آقا! طبق برداشتی که من کرده ام، از این به بعد شما در مبارزات خود، یاوران کمتری خواهید داشت."

 امام فرمودند: "سعیدی! چه می گویی؟! به خدا قسم، اگر تمام جن و انس پشت به پشت هم بدهند و در مقابل من بایستند، من چون این راه را حق یافته ام، از پای نخواهم نشست."

 

"با شنیدن سخنان امام، چنان دل‌گرم شدم، که روح تازه ای در وجودم دمیده شد و ایمان بیشتری به قیام و حرکت امام پیدا کردم."

 

تولد : 02/02/1208 – منطقه ی نوغان در  مشهد

 

شهادت : 20/03/1349 – شکنجه گاه ساواک

 

فرزند شهید :

 

...یکی از روزها که از مسجدشان، مسجد موسی‌بن جعفرعلیهما السلام  در خیابان غیاثی تهران به منزل آمدند، دیدیم عبا روی دوش‌شان نیست. از ایشان پرسیدیم: «عبای‌تان چه شد؟» گفتند: «‌سر راه مرد فقیری دیدم که از سرما می‌لرزید، عبایم را روی دوشش انداختم. من دیدم که حالا قبا دارم و فعلا به عبا احتیاج زیادی ندارم؛ پس نباید فرد مسلمانی از سرما بلرزد و من هم عبا داشته باشم و هم قبا. یکی از آنها برایم کافی بود.»

 

... در همسایگی ما‌، یک راننده تاکسی زندگی می‌کرد که وضع خوبی نداشت. او تعریف می‌کرد که یک روز صدای نفس نفس زدن یکی را شنیدم که از پله‌ها بالا می‌آید. محل سکونت ما در طبقه سوم بود. وقتی نگاه کردم، آیت‌الله سعیدی را دیدم که یک گونی زغال به دوش گرفته بود و برای ما می‌آورد.»

 

... در زمان آیت‌الله العظمی بروجردی بود که پدرم به دعوت مردم آبادان به آن شهر می‌رود. در آن زمان، عکس ثریا همسر شاه را در روزنامه‌ها چاپ کرده بودند. حالا چه کاری کرده بود که این عکس را انداخته بودند، نمی‌دانم؛ اما هرچه بود همین موضوع، مورد اعتراض آقای سعیدی قرار می‌گیرد و در منبر مطالبی بر ضد شاه و خانواده‌اش می‌گوید که همین مسئله باعث دستگیری و زندانی شدنش می‌شود. یکی از روحانیون معروف آبادان (آقای قائمی) وساطت می‌کند و فرماندار نظامی آبادان به این شرط قبول می‌کند که آقای سعیدی بگوید آن سعیدی که بر ضد همسر شاه حرف زده است، من نیستم و فرد دیگری است و دستگیری من به خاطر تشابه اسمی بوده است. روز دیگر که آقای سعیدی با فرماندار نظامی رو به رو می‌شود و از او می‌پرسند که: «آیا شما همان سعیدی هستید که در منبر به زن شاه بد و بیراه گفتید؟» سعیدی بلافاصله جواب می‌دهد: «بله، من همان سعیدی هستم و آن حرف ها را همین چند روز پیش گفتم» آقای سعیدی در زندان می‌ماند تا با وساطت‌های فراوان بعدی آزاد می‌شود.

 

...یکی از شب ها که قرار بود پدرم به پارچین (منطقه ای که به قول شهید «پای هیچ آخوندی بدانجا نرسیده بود» ) برود، اتومبیلی برای رفتن به آنجا پیدا نکرد. او علاقه داشت حتماً به پارچین برود. من یک موتور گازی داشتم. پدرم از من خواست او را با موتور تا میدان خراسان برسانم تا از آنجا اتومبیلی پیدا کند و به پارچین برود. بعداً گفت:«تو با موتور به میدان خراسان برو، از آنجا به بعد من پشت سر تو سوار می‌شوم و از طریق جاده گرمسار به روستایی می‌رویم که قرار است در آنجا سخنرانی کنم». من قبول کردم و با موتور به اول جاده مسگرآباد، نزدیک گورستانی که مرحوم شهید نواب صفوی در آنجا مدفون است، رفتم و منتظر ایستادم. بعد از مدتی پدرم رسید و بر ترک موتور گازی سوار شد و حرکت کردیم. کمی که رفتیم، به یک جاده فرعی رسیدیم. در این موقع، شمع موتور جمع شد و موتور به پت پت کردن افتاد و یک‌مرتبه خاموش شد. شمع اضافی هم برای عوض کردن نداشتیم. تا روستا راه زیادی مانده بود. اتفاقاً در آن شب، مهتابی در آسمان دیده نمی‌شد و هوا کاملاً تاریک بود. پدرم عبایش را جمع کرد و روی دوشش انداخت. من هم موتور گازی خاموش را روی دست‌هایم گرفته بودم و همین طور می‌رفتیم. مقداری که راه رفتیم، پدرم گفت: «‌محمد! من یک صلوات می‌فرستم، تو هم موتور را بگذار و یکی دو تا پا بزن،ان شاء‌الله روشن می‌شود.» من موتور را روی زمین گذاشتم. پدرم صلواتی فرستاد، من پا زدم و موتور ناگهان روشن شد. بار دیگر پدر بر ترک موتور سوار شد و خود را به روستا رساندیم. ایشان آن شب به منبر رفت و سخنرانی کرد و فردایش هم با همان موتور به تهران بازگشتیم."

 

...چهل روز از شهادت پدرم می‌گذشت. خانواده ما برای برگزاری مراسم چهلم به سر قبرش در وادی‌السلام قم آمد. من هم حضور داشتم. خدا رحمت کند شهید محمد منتظری را. او هم در آنجا بود. او به وسیله یکی از خانم‌ها به مادرم پیغام داد: «چون شما در شرایط عاطفی خاصی هستید و کسی جرأت اعتراض به شما را ندارد، فرصت خوبی است که با فریاد بگویید شوهر مرا شاه کشته است و این جمله را مرتب تکرار کنید تا توجه افرادی که به گورستان وادی‌السلام آمده‌اند به موضوع جلب شود و آنها نیز از موضوع مطلع شوند و بدانند که شوهر شما به دستور شخص شاه کشته شده است!»

 

...بعد از شهادت پدرم، دست‌خطی از ایشان در پشت کتاب مواعظ العددیه پیدا شد. آن دست‌خط را آیت‌الله خزعلی، شهید مطهری و دایی‌مان آقای طباطبایی هم دیده‌اند من و برادرانم هم دیده بودیم. آقای هاشمی رفسنجانی هم ظاهراً دیده بودند. پدرم با خط خود نوشته بودند:‌ «شبی در خواب دیدم که به منزل آقای خمینی می‌روم. در بین راه علامه طباطبایی را دیدم. ایشان مرا صدا زدند و با هم تا آستانه منزل‌شان رفتیم. علامه به من فرمودند: من دیشب حضرت اباعبدالله الحسین(ع) را در خواب دیدم که به من گفتند به سعیدی بگو به اینجا بیا، چیزی نیست، ما نگهدار توییم... وقتی از خواب بیدار شدم شکر خدا را کردم و این خواب را پشت این کتاب مواعظ العددیه نوشتم. این مسئله مربوط به زمانی است که مرحوم پدرم به خاطر طرفداری از حضرت امام، همه روزه در معرض دستگیری و گرفتاری بود."

 

...وقتی امام به ایران تشریف آوردند ما را به حضور پذیرفتند و خانوادگی رفتیم آنجا و برادر بزرگترم تا آمدند درباره شهید سعیدی صحبت کنند امام با اینکه هیچ وقت حرف کسی را قطع نمی‌کردند، همین که ایشان یکی دو نکته گفتند، صحبت ایشان را قطع کردند و فرمودند: " من شهید سعیدی را بهتر از شما می‌شناسم."

 

15 بهمن 1344 » امام خمینی در نامه‌ای که از نجف برای آیت‌الله سعیدی فرستاد، از هجرت او به تهران ستایش کردند: «از اینکه به تهران تشریف برده‌اید از جهتی خوش‌وقت شدم، چون از هرجا بیشتر محتاج به علمای عاملین دارد. مساعی جمیله جنابعالی مورد تقدیر و تشکر است."

 

29/2/45  » یکی از ماموران ساواک با مراجعه به منزل آیت‌الله سعیدی به او هشدار داد مراقب گفتار و رفتار خود باشد؛ اما ایشان در پاسخ اظهار داشت: «من شخصی هستم مستقل و از کسی تبعیت نمی‌کنم و تحت تاثیر هم قرار نمی‌گیرم. البته آدمی ماجراجو و آشوب طلب نیستم، ولی معتقدم که آیت‌الله خمینی یک روحانی واقعی، شریف، پاک و صحیح‌العمل و قابل احترامند و از مقام و شخصیت ایشان باید در هر محفل و مجلسی تقدیر و تمجید کرد. من از دستگاه و دولت صحبت نمی‌کنم، اما ناچارم از طبقه روحانیت تجلیل کنم."

 

سپهبد نصیری رئیس ساواک در نامه‌ای به شهربانی کل کشور :

 

«... نامبرده بالا سعیدی، کماکان به همان رویه ناصواب گذشته و بلکه حادتر ادامه داده و مرتباً در منابر خود سخنان تحریک‌آمیز و اغواکننده بیان می‌دارد، علی‌هذا با توجه به فرا رسیدن ماه مبارک ! رمضان و اینکه ادامه چنین وضعی به مصلحت نمی‌باشد، خواهشمند است دستور فرمایید به نحو مقتضی از تحریکات مضره این شخص جلوگیری و نتیجه را به این سازمان اعلام دارند.»

 

اداره شهربانی به استناد همین نامه آیت‌الله سعیدی را ممنوع‌المنبر و به او اخطار کرد، اگر قدم روی منبر بگذارد، روانه زندان خواهد شد. ایشان چاره را در این دید که به منبر نرود، اما در حال ایستاده و نشسته به سخنرانی بپردازد. ساواک در گزارشی می‌نویسد: «عده‌ای از بازاری ها با سعیدی ملاقات کردند و یکی از حاضرین که مشخصاتش معلوم نشد، خطاب به سعیدی اظهار داشت: آقای سعیدی! اگر تمام معممین مثل شما بودند، کار ما با دولت یک‌طرفه می‌شد و دولت هر روز یک بدبختی سر ملت نمی‌آورد.»

 

11 خرداد 1349 » آیت الله سعیدی پس از برگزاری نماز ظهر و عصر  به خانه رفت. ساعت یک بعدازظهر بود و او برای ناهار و استراحت آماده می‌شد که ساواک به منزلش یورش برد و پس از به هم ریختن اثاثیه خانه و پراکنده کردن کتاب‌ها و نوشته ها او را از خانواده‌اش جدا کرد. سعیدی را به زندان قزل قلعه بردند و در سلول انفرادی تنگ و تاریکی انداختند و ده روز او را با شدیدترین وجهی شکنجه کردند؛ اما آیت‌الله سعیدی با وجود تحمل تمام شکنجه‌ها تسلیم نشد. برگه‌های بازجویی او که پس از پیروزی انقلاب به دست آمد، نشان‌دهنده این مسئله است که ایشان به‌رغم همه تهدیدها و ارعاب‌های بازجوها و شکنجه‌گران، هنگام نام بردن از امام خمینی از ایشان به عنوان «حضرت آیت‌الله خمینی» یاد کرده، اما وقتی مجبور بوده از محمدرضا پهلوی اسمی ببرد و یا بنویسد، به کلمه «شاه» بسنده می‌کرده و از دادن القاب و عناوینی مثل «شاهنشاه» و «آریامهر» خودداری می‌نموده است.

 

نهایتاً‌ ساواک در شرایطی قرار گرفت که از بین بردن آیت‌الله سعیدی را برای آینده رژیم، امری ضروری دانست. رژیم بر آن بود تا با کشتن این روحانی مجاهد، ضرب شستی به دیگر علما و روحانیون و به ویژه هواداران امام خمینی نشان دهد تا از آن پس جرئت اعلام پشتیبانی از رهبری امام را به خود راه ندهند و در عین حال، خود را از خطری که وجود سعیدی برایشان داشت برهانند.

 

شامگاه روز 20 خرداد ماه 1349 » ساواک طرح به شهادت رساندن  آن مجاهد نستوه را  به اجرا درآورد و قلبی را که سالیان دراز به عشق اسلام و امام خمینی می‌تپید، برای همیشه از کار انداخت.

 

 

 

خاطراتی شنیدنی از دوستان و شاگردان شهید

 

... شهید آیت الله سعیدی یکی از مستشکلین ( پرسشگران ) درس امام بود که البته ایشان کم صحبت می‌کردند، ولی امام پاسخ ایشان را با یک محبت و لطف خاصی می‌دادند حتی یک مرتبه با یک عبارتی که حاکی از عشق و علاقه خاص امام به آیت الله سعیدی بود. قریب به این مضمون که "قربان جدت بروم" که حاکی از محبت زیاد امام به ایشان بود، پاسخ دادند. حتی این لحن را من در مورد حاج آقا مصطفی هم ندیده بودم. البته این علاقه دو طرفه بود. یعنی هم آیت الله سعیدی به امام علاقه شدیدی داشت و هم امام این شاگردشان را به شکل ویژه‌ای دوست می‌داشتند.

 

... رابطه امام با شهید سعیدی مافوق روابط ایشان با دیگر شاگردان و طلاب فاضل حوزه علمیه قم بود. نامه های شهید به امام و پاسخ‌های ایشان، نشان دهنده ارتباط عمیق آن دو نسبت به هم است. تعبیراتی که شهید در نامه‌های خود به کار می‌برد عمق علاقه و ایمان وی به عرفان و مقام والای معنوی امام را نشان می‌دهد تا آنجا که نامه‌ها را قبل از امضای خود با کلمه "عبدک" خاتمه می‌داد.

 

.. . از ویژگی‌های شهید این بود که همیشه به یک بهانه‌ای نام امام را روی منبر به زبان می‌آوردند. حتی اگر شده در حد گفتن یکی مسئله؛ منبرشان که تمام می‌شد مسئله را از قول همه آقایان می‌گفتند و در پایان هم می‌گفتند " و اما نظر مراد ما آن سفر کرده ای که هر کجا هست خدا به سلامت بداردش، حضرت آیت الله العظمی حاج آقا روح الله الموسوی الخمینی..." آن موقع هم رسم بود وقتی نام امام را می‌بردند، مردم صلوات می‌فرستادند.

 

مرضیه دباغ: من جایی نیست سخنرانی نداشته باشم و نامی از شهید سعیدی نبرم. بسیاری می‌گویند تو تنها شاگرد ایشان هستی که اینقدر نام ایشان را می‌بری. شهید سعیدی در شرایطی سخنرانی های متهورانه، صریح و روشنگرانه‌شان را ایراد می‌کردند که کسی جرات حتی اشاره به نام امام را هم نداشت و ایشان با صراحت و شجاعت هم نام امام را می‌آورد و هم فتوای ایشان را مطرح می‌کرد. شهید سعیدی حتی در آن شرایط خفقان و وحشت، بحث های آموزش نظامی را مطرح می‎کرد و به جوان‌ها آموزش نظامی و جنگ تن به تن می‌‎داد.

 

پیام شهید در باره حضرت امام خمینی قدس سره

 

آیت الله سعیدی علاقه و ارادت خاصی نسبت به حضرت امام خمینی« قدس سره» داشت و در باره امام گفته بود:

 

«به خدا سوگند، اگر مرا بکشید و خونم را بر زمین بریزید، در هر قطره ی خونم، نام مقدس خمینی را خواهید یافت.»

 

«حضرت امام شبیه ترین عالمان نسبت به ولی الله، امام زمان (عجل الله فرجه الشریف ) و آباء طاهرینش می باشد.»

«مرا بگیرید و به بند و حبس کشید، تا آن وقت از من سلب مسؤولیت شود، چه اگر آزاد باشم، فریاد می زنم، حقایق را می گویم و افشاگری می کنم. من این لباس را پوشیده ام و از بیت المال امرار معاش می کنم، که پاسدار اسلام و وفادار به رهبرم، امام خمینی باشم.... بنابراین باید فریاد بزنم و جز این چاره ای ندارم.»

 

-- آیت‌الله طالقانی رحمه الله : فقط با آقای خامنه‏ای کار کنید

 حاج حیدر رحیم پور ازغدی ( از مبارزین کهنه کار و از شخصیتهای انقلابی خراسان ) :   آقای طالقانی  از مشاهده من و شانه‌چی در کنار یکدیگر که از دو گرایش متفاوت مبارزه بودیم یکه خورده و شاید تصور کرده بودند که من هم متمایل به مجاهدین شده‌ام و با زیرکی به شانه‌چی گفتند بروید ببینید خانم چه چیزهایی لازم دارند و تهیه کنید و چون ایشان از خانه خارج شد مرحوم طالقانی آهسته، دری را که بین پذیرایی و اندرونی بود، بسته و با اشاره از من خواستند جلوتر بروم، هنگامی که نزدیک شدم فرمودند: در مشهد چه خبر است؟ و با چه کسانی کار می‌کنید؟

 گویا تصور کرده بودند من هم چون برخی دوستان، به هوای دهة 20 و 30 همچنان با جبهه ملّی بی‌ملّت، کار می‌کنم و یا در هوای دهة 40 نهضت آزادی می باشم زیرا مدیریت نهضت آزادی درخراسان با خود ما بود ایشان نگران بود که نکند من جدا از صفّ امام، حرکت کنم و یا به اعتبار سوابق مبارزاتی، من هم، عَلَم و کوتلی برداشته و افرادی را دور خود، جمع کرده و بر انشعاب‌های بچه‌گانة دشمن‌پسند افزوده باشم.

عرض کردم آقا، مشهدی‌ها یکپارچه‌اند. ولی گوئی سخنم قانع کننده نبود. نظری به پشت شیشه افکنده و با سفارشی التماس گونه فرمودند: «فلانی، فقط با آقای خامنه‌ای کار کنید، دیگران در مشهد، اعتبار و شایستگی رهبری این مبارزه را ندارند.» 

گفتم: چه می‌فرمایید؟ انقلاب خراسان، شش‌دانگش از آن آقای خامنه‌ای است و من هم نه تنها امروز بلکه سال‌هاست با این که خود از چند مرجع، اجازه اخذ و مصرف وجوهات دارم حتّی وجوهات شخصی خود را به آقای خامنه‌ای می‌پردازم و با ایشان در ارتباط نزدیک بوده و هستم.  و چنین گزارشی، کمال ارادت یک مرید به مراد و خطّ اصلی انقلاب اسلامی را می‌رساند. ایشان دعا فرمودند و دوباره گفتند. فقط با آقای خامنه‌ای باشید و این حمایت آقای طالقانی از آقای خامنه‌ای در روزهایی بود که قطعاً شخصیت طالقانی کهنه‌کار از خامنه‌ای جوان، بیشتر بود، زیرا امام ایشان را اولین امام جمعه تهران منصوب فرمودند به این معنی که طالقانی، هنگامی این سفارشات را می‌کرد که خود، دوّمین شخص انقلاب بود و نزد روشنفکران، هرگز شأنی کمتر از امام نداشت.

منافقین ریاکارانه طالقانی را پدر خطاب می‏کردند

منافقین هرلحظه از آقای طالقانی می‌خواستند که نزد امام رفته و سهم آنان را از انقلاب بگیرد و این گستاخی به جایی رسید که روزی به امام نامه نوشته و برای تعیین تکلیف!! اجازة ملاقات خواستند و پاسخ امام به آنان در سخنرانی تلویزیونی این گونه اعلام شد: نمی‌خواهد شما خدمت من بیایید، شما سلاح‌ها را تحویل دهید و ارزش‌های اسلام را بپذیرید من خدمت شما می‌رسم!!

ولی آنان قانع نشده و آقای طالقانی را برای کسب تکلیف خدمت امام فرستادند و امام به ایشان فرمود شما بسیار برای ارشاد اینان زحمت کشیده‌اید لیکن یقین بدانید هدایتشان  میسّر نیست و آقای طالقانی در نماز جمعه پاسخ منافقان را این‌چنین داده و فریاد برآوردند: که این جوجه کمونیست‌ها از من می‌خواهند به امام،

/ 0 نظر / 17 بازدید